

| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
پیرمرد با فانوس، راه را به سون نشان داد و گفت:«مواظب کوتوله ها باش. حتما از تو می خواهند تا گوشتت را به آن ها بدهی. حواست باشد که قبول نکنی و در عوض با آن ها معامله ای کنی.
سال ها پیش این کوتوله ها آسیاب دستی مرا با خود برده اند. آن آسیاب یک قدرت جادویی داشت که هیچ کس از آن با خبر نبود. من دیگر به آن احتیاجی ندارم اما اگر آسیاب را پس گرفتی بیا تا استفاده از آن را یادت بدهم.»
سون با این که از نصیحت عجیب پیرمرد چیزی نفهمیده بود از او تشکر کرد و به راهش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بود که از پشت درخت صدایی شنید که گفت:«گوشتت را به من بده.»
ناگهان حرف های پیرمرد یادش آمد، برای همین گفت:«م م م معامله می کنید؟»
یکی از کوتوله ها که از پشت درخت بیرون آمده بود گفت:«با چی؟»
سون گفت:«من یک آسیاب دستی لازم دارم. شما دارید؟»
- «بله. داریم. اما یک آسیاب دستی را با یک تکه گوشت عوض کنیم؟ معامله ی خوبی به نظر نمی رسد.»
سون پرسید:«شما از آن آسیاب استفاده می کنید؟»
- «نه. اما ارزش آن آسیاب خیلی بیشتر از تکه گوشت توست.»
سون صدای بلندی گفت:«یا آسیاب دستی یا هیچ چیز.»
سون صدای کوتوله ها را شنید که در گوش هم پچ پچ می کردند. بعد یکی از آن ها گفت:«...
این داستان ادامه دارد...
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 14
بازدید هفته : 232
بازدید ماه : 100
بازدید کل : 215691
تعداد مطالب : 460
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1